|
تقصیر تو نیست که گریه می کنی/همه ی چشمه ها/از کوه ها/سرازیر می شوند... |
||||
|
در سرزمینی به مقصد تو...
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 آشفته تر از باد در گیس بی قرار شب نشسته در پناه پلنگی که ماه را دریوزه میکند.. چشمان من.. این دو سیاه چاله ی بی روزن... زن دوباره مرا در من.. - : مو.. چاله می خواستوم چیکار کنم کاکو چشامو که در بیاری می مونوم دل بیقرار باهار شاید جوانه ایی.. این بار اما آبی.. آنوقت می توانم با تو قراری بگذارم در مسکو.. خودم را جای مایاکوفسکی جا بزنم و دیوانه وار دوستت بدارم... " و خدا از قعر مغاکی داغ زنی آفرید.. آنسان که به تماشایش..." چشم هایم را از حدقه در می آورند و می گویند عاشقش خواهی شد.. بی آنکه ببینی اش مدام.. بی آنکه بنوشی اش تمام.. تنها به یکی جرعه تنها به یکی نگاه آه... "تو را از من گرفته اند بی دلیل..." این کت های یقه انگلیسی این قهوه ی ترک و این چمدانی که سال هاست بار خودش را بسته است... - : سلام آقای "تونی بلر" ! منم.. مردی بی نام.. در سرزمینی به مقصد تو... با چمدان هایی که هر روز بسته می شوند بسته می شود دهانم به مقصدی نامعلوم... - : ولوم بده بینیم چی می گه... ؟! " و هنوز نان گندم خوب است آب می ریزد پایین اسب ها می نوشند" ... اسفند ۸۴ فضای سرد خیابان... دو شکل سر در گم دو عکس گمشده از صفحه های یک آلبوم *** فضای صحنه عوض می شود... ـ اتاق شما ـ سراب.. کوچه ی اول.. شماره ی هفتم... و باز مثل همیشه تو حرف می روی و... تو حرف می روی و من همیشه سر در گم ... ـ : چقدر خانم لوزی ! شبیه من شده ایی شبیه من که نه مثل توام نه این مردم... شبیه من که همان عکس کهنه ام که شما گذاشتید بمانم درون این آلبوم *** و باز مرد مربع... فضای بعدی... ـ ما ـ دو عکس له شده در زیر پای این مردم... *** پاییز ۸۱
شاعر از قافیه ی آلبوم ( آلبم ) آگاه است.
قصه ی درخت
سلام آقای صندلی! روزگار تو روزگار نشستن نیست...
یکی بود یکی نبود... آقای میز و آقای صندلی دوستای خوبی بودن.. تا اینکه یه روز یهویی آقای عصا وارد اتاق شد و گفت: چه هوای بدیه خسته شدم از این زندگی کاش هنوز یه درخت بودم... آقای صندلی پرسید: درخت دیگه چیه؟ اونوقت آقای عصا که سن و سالی هم ازش گذشته بود قصه ی درختو برای آقای صندلی تعریف کرد... از اون روز به بعد دیگه هیچکی آقای صندلی رو ندید... آقای میز می گفت: اینقد خودشو به این طرفو اون طرف زد که دستو پاش شیکستو از این جا انداختنش بیرون.. آقای جارو می گفت: اونو تو باغچه ی حیاط دیده که بغل یه گل سرخ بوده.. آقای کبریت می گفت: اونو دیده که آتیشش زدن..
اما هیچکی نمی دونه که من یه مداد شدم و می خوام قصه ی درختو برای همه ی صندلیا تعریف کنم...
|
|
|
شایدتهران ازمن زیباتربود
با ان موهای مشکی واکس زده
وپیراهنی که هر روز...
روز از نو..
روزی...همان که بود
دودمی شودانگشتانم
ابری تمام جهان را می گیرد
و باران می شوم بر اطلس های جغرافیایی
من شهری هستم در حوالی تو
با جاذبه های توریستی محدود
و مغازه هایی که لبخندمی فروشند
به مسافرانی که نیامده بازمی گردند
-: چندمی گیری لبخند ب... زنی زدم که نباید
-: فراموش کنید اقا
این قصه سر.....
بچه هامو درد میاره